پراکنده ام
لا به لای لالائی های گمشده در باد
و رویاهای سوده بر خاک
خاطرات خاکستریم
بی خیال نشستن در صحن خیمه ای
و یا که آینه ای
در باد می وزند.
انگار گم شده باشم در این جهان
و سایه های گمان
ناگهان
در پشت پرده های فراموشی
قایم شوند.
دلخوش به برق نگاهم مباش:
سوسوی یک ستاره خاموش
که با تلنگر باد
بر باد می شود.
هنگام من رسیده است
پیش از آنکه باد بیاید
بنشین کنار خیمه خالی
فالی بزن
با خاکسترم