تبليغاتX
تمبرهاي باطله

 

 آشوب

 

هنگامه ای ست :

آشوب اشک و آه

و

پرده خوانی باد .

 

زمزمه  کن ، قناری کوچک پاییز !

از دره های تا هنوز ناگهان .

 

محبوبه شب 

 

ماه از محاق در آمد

و شب با شرار نگاهت

به ثانیه ای سوخت .

ما برهنه در آغوش یکدیگر

گرم مغازله بودیم

تا ناگهان که پچپچه خورشید

پشت پنجره پیچید .

گفتی :  "وقت وداع شده است

تا فاش نشود این غزل

باید گذشت . باید عبور کرد ."

 

* محبوبه های شب سوگوار فاصله هایند *

 

در هم دوباره می نگریم

بر آستانه این در

که ممکن است روی همین پاشنه باز نچرخد .

در من تمام رد تن ات را گم می کنی

با تلخی تمام لبخند می زنم :

" دیوانه ای مگر تو

گیرم که تار موی ات را از روی شانه ام چیدی

با آبشار گیسویت

که همچنان جاری ست در سینه ام

                                    چه میکنی ؟!"

تار : استاد كيوان ساكت