آشوب
هنگامه ای ست :
آشوب اشک و آه
و
پرده خوانی باد .
زمزمه کن ، قناری کوچک پاییز !
از دره های تا هنوز ناگهان .
ماه از محاق در آمد
و شب با شرار نگاهت
به ثانیه ای سوخت .
ما برهنه در آغوش یکدیگر
گرم مغازله بودیم
تا ناگهان که پچپچه خورشید
پشت پنجره پیچید .
گفتی : "وقت وداع شده است
تا فاش نشود این غزل
باید گذشت . باید عبور کرد ."
* محبوبه های شب سوگوار فاصله هایند *
در هم دوباره می نگریم
بر آستانه این در
که ممکن است روی همین پاشنه باز نچرخد .
در من تمام رد تن ات را گم می کنی
با تلخی تمام لبخند می زنم :
" دیوانه ای مگر تو
گیرم که تار موی ات را از روی شانه ام چیدی
با آبشار گیسویت
که همچنان جاری ست در سینه ام
چه میکنی ؟!"