تبليغاتX
تمبرهاي باطله

 

قصيده آه

نمی توانم از تو

از تو نگویم

از نجوای نجیب حنجره ات

در نشیب سکوت .

و انتشار خون خنیاگرت

در خیابان خاموش خدا .

نت های نگاهت را

تا باد که می نوازد

از خویش می گذریم

با شولائی از باران و شوکران .

 نه ، نمی توانم از تو نگویم :

آزادی را رهاتر از گیسوان تو

بر سنگفرش عمارت این زندان

شاعری نسرود .

 

بود و نبود 

من بازماندهء یک قصه ام

همان یکی که نبود .

تار : استاد كيوان ساكت