قصيده آه
نمی توانم از تو
از تو نگویم
از نجوای نجیب حنجره ات
در نشیب سکوت .
و انتشار خون خنیاگرت
در خیابان خاموش خدا .
نت های نگاهت را
تا باد که می نوازد
از خویش می گذریم
با شولائی از باران و شوکران .
نه ، نمی توانم از تو نگویم :
آزادی را رهاتر از گیسوان تو
بر سنگفرش عمارت این زندان
شاعری نسرود .