آشوب
هنگامه ای ست :
آشوب اشک و آه
و
پرده خوانی باد .
زمزمه کن ، قناری کوچک پاییز !
از دره های تا هنوز ناگهان .
ماه از محاق در آمد
و شب با شرار نگاهت
به ثانیه ای سوخت .
ما برهنه در آغوش یکدیگر
گرم مغازله بودیم
تا ناگهان که پچپچه خورشید
پشت پنجره پیچید .
گفتی : "وقت وداع شده است
تا فاش نشود این غزل
باید گذشت . باید عبور کرد ."
* محبوبه های شب سوگوار فاصله هایند *
در هم دوباره می نگریم
بر آستانه این در
که ممکن است روی همین پاشنه باز نچرخد .
در من تمام رد تن ات را گم می کنی
با تلخی تمام لبخند می زنم :
" دیوانه ای مگر تو
گیرم که تار موی ات را از روی شانه ام چیدی
با آبشار گیسویت
که همچنان جاری ست در سینه ام
چه میکنی ؟!"
تنهائي تو را مي سرايم
ملك طاووس
به شعري كه شعر نيست
تلقين خاطره اي گم ؛ شايد .
شايد شبيه شيوني
رها در باد .
لا لا ملك طاووس لا لا .
...
اينك منم
انتري كه لوطي خود را سر مي برد
كبراي شرزه اي كه بي ترانه مي رقصد
شعبده بازي مست
تا به آني
بال فرشته را
روي دوش فاحشه بگذارد .
اينك منم
مني كه به تعريف ما شده است .
منم و ما
و معركه هاي افاده
شبهاي شكلك و مجالس جلق
و
و ...
شليك مي شوم
هر روز
روي آينه
چونان تف ي .
...
گلنگدن ها زنگ نمي زنند
ملك طاووس
چندان گلوله نفرت كه در خشاب ماست
و دور ترين افق ها را
كمترين مگسك ها مساحي مي كنند.
ديگر ميان ماشه و انگشت فاصله اي نيست .
...
حالا
پيام آوران مخنث
بر عرشه ها پرسه مي زنند
و باد ناخداهاي تو خالي را
طوفان درو مي كند .
در قاره ها عطر عورت نوح پراكنده است
قاره ها كه سياه اند
قاره ها كه سفيد اند
قاره ها كه زرد
كه سرخ .
قاره ها ئي كه در قواره لنگ اند .
لعنت به حام .
...
با گلوي گرگي زوزه خواهم كشيد
ملك طاووس
با گلوي گرگي تنها
كه تمام دوستت دارم هايمان را
در حفره روباه چال كرده ايم
وزانهمه عشق
مگر پوستين خزي كه روي شانه هاي ماست
نمانده است
...
...
...
امشب در انتهاي جهانم ملك طاووس
بي يار
بي قرار
بي يار و بي قرار
بگو به من
تا سکوت
چند دهان ناخوانده مانده است .
آلوده ام ملک طاووس
آلوده ام
...
کلافه ام کمی
فقط همين .
كودك ديروز در من مي نگرد
و من امروز
خيره ام به كودك ديروز .
ساده بگويم :
اين سال هاي آخر
درست مثل آن روز هاي اول عمر
دنبال گمشده ا ي هستيم .
اين من و آن كودك .
...
در تمام جهان مي نگرم
با چشمان كبكي در برف
و هيچ نمي بينم
هيچ
جز انتشار مداوم خوني كه خوابهاي كودكي ام را
باطل مي كند
*
با باد و بوي شكار
بگذار جهان بچرخد
بگذار كه هيچ نبينم
هيچ
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا (صائب)
*
پنهان نمي كنم
همواره غبطه خورده ام
به مرداني كه نيامده
در رحم مادرانشان نطفه مي شكانند.
هميشه دلم مي خواست
خلاف آمد اين رودهاي هميشه
گهواره مرا دوباره نيل
مي رسانيد تا سواحل عمران .
حالا به من بگو چگونه از تو دل بكنم
نيل
نيل نيلگون .
*
مي بيني ام؟
نيلي آرام و رام و رهاسينه خيز نيلوفري بي تكيه گاه و پناه
تا با اشاره چوبدستي
گريبان چاك كنم .
قبيله ها از قلب من مي گذرند
با گوساله هائي براي روز چرا
تنها توئي كه مانده اي
و بوته هاي نور
و سيناهاي تو كه ديرند و دور.
خاطرت جمع
با تو تنها تر از هميشه ام .
خاموش تر از هر زمان .
حالا تو هي بگو :
بخوان به نام عشق ...
***
فرعوني در توست
موسائي در من مگر ؟
تا نياز هزار چشم تماشا را
اين چنين به فرماني در خون بنشاني .
ميقات ما كجاست ؟
در كدام لن تراني ديگر .
بنگر
اينك فرعوني در من مي خروشد
تا رو كنم به هر جائي كه تو نباشي
و از نبودنت بتي بتراشم .
مي بيني ام
چگونه رو كرده ام به رود
به باران به باد ؟
برف است و باد .
بر روی پشت بام
یک جفت کفش تابستان
یک شاخه شکسته گیلاس
یک مشت خرت و پرت .
توی حیاط :
یک نردبان .
آسمان : خالی .
اینجا درون اتاق :
کنار بخاری
یک گرگ زوزه می کشد .
یک صندلی کنار پنجره بیداد می کند .
مردی شبیه شاعران
در دفتر سپید زمستان
دانه می پاشد :
پائیزم و دلم
همیشه پیش بهار است
ای کاش از آن همه پرواز
چلچله ای می ماند ...
مسخره است
دستي كه تكان مي دهم براي وداع
و مي گويم :
خدا حافظ . تا بعد ...
تا بعد ، يعني
ديدار ما به قيامت
يعني ، تا ابد .
**
نیامدم .
مپرس برای چه ، چرا.
شاید همین حوالی پائیز
ناگهان دلم گرفته است
و دستم از همه جا کوتاه
در فواصل ناممکن
چادری زده ام.
نیامدم ، مپرس برای چه
چرا.
***
گاهی پس از من
وقتی کنار پنجره تنها نشسته ای
با یک سلام ساده
ـ از زبان همسایه ـ
جویای حال تو هستم .
یک شب شبیه شعر
ورد زبانت
روزی شبیه پروانه
در خانه.
گاهی سگی که می پلکد
نیمه های شب ...
بازم به من بگو:
بی وفا بودی ...
...
آمده بودم تلافی کنم
تمام آن همه لب را
که باز نکردم
برای گفتن یک حرف ساده
اما سخت :
دوستت دارم
...
***
مهربانم مي كند
با اين آتش
صداي تو كه مي بارد
ورنه
هفت دريا حريف نيست
حریق دلم را
***
با آمدنت
تمام زخمهایم
از شادی می گریند
تاب آوردن
تا به انتها
ازین سان است
که
مرگ همه چیز می بخشد
***
تا شامگاه
گاهي به راست
گاهي به چپ
شيپور خواب
و
خاموشي
***
بي راه گريز
مربع ناگذ يري از
خانه هاي سياه و سفيد
و مهره هاي سوار و پياده .
تو در آنسوي صفحه اي
و در اين سمت
توئي كه نام مرا بر خود نهاده اي
***
خيلي هم كه دور شده باشي
دورتر از پشت پلك خيال ام نمي روي
به مژه بر هم زدني
پيدا مي شوي و
من گم مي شوم
***
آغوش امن تو كه بود
زانوي غم من نبود
يادت هست !
هفت آسمان هم كه مي تركيد
خوابم از خنده خالي نمي شد؟
حالا بغل بغل زانوي غم است و
آغوش امن تو نيست .
*
تمام بهار
در جست و جوي آوازت
روسياه تر از هميشه گذشت .
شبيه نرگس چشمانت
هيچ پرنده نخواند .
كدام قناري در قفس سينه ات لانه كرده بود
كدام قناري
***
دلم را تو مي نوشتي ، تو .
من مي خواندمش .
بي زخمه سر انگشتانت
ديريست
بر نطع روزهاي سياه
صفحه هاي سفيد اوراق مي شوند .
***
به خوابم بيا
بيدارم كن و از نو
براي من لالائي بخوان
به راه اند
راه های بادیه و باد
نازنین
قیقاج که می رود قیس
تا نزول جنون
می شود در لیالی لیلا
به اعتکاف نشست
و با کتاب کهربائی عشق
نام عزیز تورا
زمزمه کرد .
¤
جغرافیای جهان را
مات کرده ای
بگو که از کدام سوی ستاره
بپیچم
تا قیامت چشمانت ؟
بگو قبایل لب هایت
از کدام رود جهان آب می خورند
نازنین بگو...
گاهي هنوز
برشيشه هاي پنجره
باران كه مي زند
و صاعقه
بر بال بروانه مي گيرد.
گاهي كه
باد
پيله مي تندم در نگاه و ماه
گم مي شود در آسمان
گاهي
قفس واژگون و بلبل يادي
كه از هواي تو مي خواند.
چتري كه خاك مي خورد
گوشه اشكاف
دست خط تو بر حاشيه كتاب پدر
فيروزه هاي فروزان حلقه مادر
...
گاهي پس از تو
دست دل ام نيست كه مي گيرد
وقتي كه جاي پاي نگاهت
در تمام جاده
جا مانده است.
****
گاهي چه بيگاه
مي پلكد دنيا
سكوت مي كنم
حرف بعد از توست
كه بغض را مي شكند
***
بعد از توئي نداشته ام
داشتم ؟
مگر تو نبودي كه آمدي
مرا به گوشه گوشه هاي خاطره ات بردي
نشانديم ميان چله چله يادت
و چهره چهره عمرم شبيه تو شد
مگر تو نيستي
اين باران
كه مي بارد
و باد
كه مي خواند
و قطره قطره اشكم كه در هواي تو جاري ست
بعد از تو نمي دانم
صداي گريه من
چرا شبيه قهقهه است
***
تو رسم وفا را چه خوب مي داني
بعد از توئي ندارم
دارم ؟
هر شب شبیه تو در من کسی ست
که باران را می شوید
و
باد را می تکاند.
لب خنده ئی خاکی
که روی چهره کابوس می نشیند
و تازیانه را نوازش می کند.
¤
هر شب شبيه تو در من كسي ست
كه هلهله را
به چوبه دار گره مي زند
و حلقه آرامش را
از قناره ماه مي آويزد:
قناري خاموشي كه با هزار گلو ستاره مي خواند
¤
هر شب شبيه تو در من كسي ست
كسي كه نعش مرا روي دوش ابر رها مي كند
و تا سواحل خورشيد
چاووشي خوان اين سحابي سرگردان است.
¤
هرشب شبيه تو در من كسي ست
هرشب
شبيه تو
...
تا سپيده اعدام
با یک پیاله سنگ
مشتی شراب
آی
ملک طاووس
به بدرقه ام برخیز
...
باید از نو
خداحافظی کنم
با خدا
قرار ما در آخر بازی
چیدن یک بوسه بود
درست پشت همین شاخه های نسترن و یاس
نزدیک و تنگ دل همدیگر
نه دور
اما
تو قاعده را به قافیه ها راندی
قایم شدی برای همیشه و حالا من
هوای تو را هر بهار
می پویم...
از نو بهار و من و بي تو بي تو ها
رگبار نيمه هاي شب شعر بي قراري ها
از نو بهار و باز ٬ ناز نگاه نرگس ها
دل ريسه هاي ابر٬ داغ دل شقايق ها
چرخ چكاوك و مو جاب و ماسه ها
سرخاب گونه ها وتب تند بوسه ها
گلگشت باد ٬ خرام نسيم ٬ جادوها
سبزينه هاي ساكت ديروز و اين هياهوها
حالا من و صبوري و اين دشت سايه ها
رنگين كمان ياد تو گم در كرانه ها
حالا تو و اين گريه ها ٬ گلايه ها
اي رفته بي خبر ٬ تو و اين سوگواره ها
...
این واژه ها همه هرز اند
این تمبرها همه باطل .
دیری است تمام نامه های مرا باد
به آن محله های سمت دیگر دیروز می برد
سمت همان سیاه چاله خاموش
که ناگهان حجم تو را بلعید .
حالا تمام کوچه های جهان
بی چراغ چشم تو تاریک اند .
این واژه ها همه هرز اند ...
آخر اين دنيا
هرگاه
و
هر كجا كه باشد
خيالي نيست...
مي دانم
لبخندهاي مرده ام
و نام هاي گمشده ام را
دوباره خواهم يافت.
ديگرم
هيچ اميدي نيست
باز
تا دوباره ببينم :
چكه هاي خيا لت را
در اين كوير رويايم .
*
خواب را هم
گرفته اي از من
پراکنده ام
لا به لای لالائی های گمشده در باد
و رویاهای سوده بر خاک
خاطرات خاکستریم
بی خیال نشستن در صحن خیمه ای
و یا که آینه ای
در باد می وزند.
انگار گم شده باشم در این جهان
و سایه های گمان
ناگهان
در پشت پرده های فراموشی
قایم شوند.
دلخوش به برق نگاهم مباش:
سوسوی یک ستاره خاموش
که با تلنگر باد
بر باد می شود.
هنگام من رسیده است
پیش از آنکه باد بیاید
بنشین کنار خیمه خالی
فالی بزن
با خاکسترم
ماه ناتمام
ازروي خوشه هاي نارس انگور
سر مي خورد
و ساكت و آرام پشت پنجره مي افتد
مي دانم
ديوار اين اتاق
حاشا نمي كند كه هنوز
چشم انتظار آمدنت هستم
هر شب يك چوب خط خيال :
كه باز نيامده اي
...
مثل هميشه
ماه
ماه ناتمام مي رقصد
در حوض سير آب دو چشمم
...
بي تو
حالا دوباره خزان
روياي كال من و تاك
و غوره هاي تلخ كسالت
...
شهريور مزخرف اين شهر
چه بي شراب گذشت
حالا چه مي شود
به خوابم كه آمدي
سر راهت
همه ساعت ها را از كار بيندازي
زنگ بيداري همراهم را خاموش كني
كنارم بماني
و مرا براي هميشه بخواباني
خيلي هم كه دور شده باشي
دورتر از پشت پلك خيال ام نمي روي
به مژه بر هم زدني
پيدا مي شوي و
من گم مي شوم
آغوش ا من تو كه بود
زانوي غم من نبود .
يادت هست
هفت آسمان هم كه مي تركيد
خوابم از خنده خالي نمي شد .
حالا بغل بغل زانوي غم است و
آغوش ا من تو نيست
*
تمام بهار
در جستجوي آوازت
روسياه تر از هميشه گذشت
شبيه نرگس چشمانت
كسي نخواند .
بگو
كدام قناري در قفس سينه ات لانه كرده بود
كدام قناري ؟
*
حكايتي است غريب
رفت و آمد تو .
به من بگو
هستي هنوز
يا باز رفته اي ؟
ناگاه صاعقه آمد
وسرو بلند باغ تمنا
شكست
تنديس بهت
روي عصا تكيه زد
رگهايم از ترانه تهي
تمام غزلهايم
آذوقه هاي مور و ملخ شد
مزمور واپسين
در شام اول بي رويا
بيتي براي ستايش نداشت
ديگر نه باد به فرمان بود
نه زمزمه رود
نه شيهه اسب
سيمرغ سايه هاست
اينك
از قاف عشق
تا غار غارت بيداري
***
انگشترم براي هميشه
گم شده بود